«استاد! مي شود در يک جمله به من بگوييد بزرگترين حکمت چيست »
استاد از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان اين کار را کرد.
استاد با حرکتي سريع، سر نوجوان را زير آب برد و همان جا نگه داشت، طوري که نوجوان شروع به دست و پا
زدن کرد.
استاد نوجوان وحشت زده از آب بيرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشيد.
او که از کار استاد عصباني شده بود، با اعتراض گفت:
« استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال مي کنم و شما مي خواهيد مرا خفه کنيد »
استاد دستي به نوازش به سر او کشيد و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عميقي است که کشيدي تا زنده بماني.
هر وقت معني آن نفس حيات بخش را فهميدي، معني حکمت را هم مي فهمي!» الماس وجودمان را جلا دهيم
|
امتیاز مطلب : 458
|
تعداد امتیازدهندگان : 132
|
مجموع امتیاز : 132